تبلیغات

ابزار هدایت به بالای صفحه

اسلایدر

Online User گیم نیوز

من یک شاهزاده پارسی هستم/تکاندن خاک بازی PRINCE OF PERSIA

تاریخ ارسال مطلب : جمعه 24 شهریور 1391, 11:48 ق.ظ

به نام خداوند کوروش

من تا روزی که پادشاه ایران هستم اجازه نمیدهم کسی به دیگری ظلم کند, اگر به کسی ظلم شد من حق او را از ستمگر خواهم گرفت و ستمگر را مجازات خواهم کرد, من برده داری را برانداختم باید که رسم برده داری از تمام جهان برافتد.(کوروش کبیر)

ادامه


تجربه زندگی کردن با یک بازی خوب را نباید از دست داد…

من هستم, شاهزاده پارس. شاهزاده ابر کشور قدرتمند ایران. پدرم بیهوده بر هند تاخت برای بدست آوردن خنجر جادویی و شن های زمان, همه چیز فریب بود, هجوم بردیم, خراب کردیم, سوزاندیم, کشتیم, بی خانمان کردیم, فتح کردیم تا به چیزی برسیم که در نهایت قاتل جان و مال ما بود. آه فرح, کاش با تو جای دیگری, زمان دیگری آشنا میشدم تا برای همیشه در کنار تو بودم ولی نشد افسوس و صدافسوس. چه ها که نگذشت تا وزیر خائن هند را مغلوب کردم ولی عشقم را از دست دادم, پدرم را با دستان خودم از میان برداشتم, با نگهبان شن های زمان پیکار کردم, و آن هنگام که همه چیز را در انتقام میدیدم بار دیگر قلبم به سوی کس دیگری تپید, پیش خود لحظه هایی مملو از عشق را تصور کردم, با خود گفتم کایلینا میتواند فرح اکنون من باشد و با او به آرامش برسم, اما همان لحظه که غرق غرور کنار معشوقه بودن را تجربه میکردم شهرمان را غرق آتش و دود و خون دیدم. آه خدای من, باز هم جنگ باز هم جدایی. مرگ کایلینا کمرم را شکست ولی…در این میان دردها را با دیدار برادر هم خون خود خواستم التیام دهم که بر سر مدالی با او به دوگانگی رسیدم ولی هیچگاه حب قلبی او را نسبت به خود تردید نداشتم, من هم او را بسیار دوست داشتم ولی بازی روزگار…آه خدای من, خسته ام از این سرنوشت, خسته ام از تقویم تو. برادرم در منظر دیدگانم جان سپرد, سوختم, لرزیدم, بغض کردم ولی تنها چیزی که مرا سرپا نگه داشت یک چیز بود آن هم این بود که همیشه بر خود بالیدم و همیشه گفته ام که
من یک شاهزاده پارسی هستم.


غرور؛شجاعت؛عشق;دردسر;خیانت;…
در زمان های دور پادشاهی قدرمند در سرزمین پارس حکومت می کرد که قلمرو خود را بر پایه ی جادو و ستاره شناسی بنا کرده بود.وی صاحب پسری بود که الوده به غرور و خود بزرگ بینی شده بود.نام ان پسر پرنس بود که شخصیت اصلی بازی نیز هست.روزی به پادشاه خبر می رسد که سلطانی در هندوستان صاحب قدرتی ماورائی است.او شن هایی را در اختیار دارد که توسط ان ها می تواند کنترل زمان را در دست گیرد.پادشاه به سرزمین هندوستان, سرزمین ۷۲ ملت, لشکر کشی کرده و با خیانت کاری های وزیر خود موفق می شود خنجر جادویی و ساعت شنی را در اختیار بگیرد.پس از این پیروزی پادشاه جشنی را ترتیب داده و تصمیم می گیرد شن های زمان را ازاد کند.از طرفی شاهزاده ی هندوستان یعنی فرح که به اسارت گرفته شده است, تلاش می کند ان ها را از این کار باز دارد.اما کمی دیر.شن ها ازاد شده اند و از این لحظه فاجعه ای عظیم به شرف وقوع می پیوندد.شن ها در اثر تماس با بدن هر فردی, او را تبدیل به هیولا می کند.ان هیولا ها لشکر افرادی را تشکیل می دهند که صاحب دو قدرت باشند.۱٫صاحب خنجر(پرنس) ۲٫صاحب گردن بند جادویی(فرح).وزیر پادشاه نیز با خواندن ورد خود را از گزند شن ها در امان نگه می دارد.تنها سه نفر از تبدیل شدن به هیولا خود را ایمن نگه داشته اند.حال وزیر لشکر اهریمنی خود را برای جنگ با پرنس و فرح برای به دست اوردن خنجر و گردن بند راهی می کند.توانایی باور نکردنی خنجر ان است که میتواند شن ها را در خود ذخیره کرده و توسط ان فرد صاحب خنجر قادر به کنترل زمان خواهد بود.زمان دست یابی به ساعت شنی که در بالای برجی قرار دارد, فرح به پرنس می گوید که خنجر را وارد قفل ساعت شنی کن تا همه چیز به حالت قبل باز گردد.اما پرنس از انجام این کار سر باز زده و در نهایت نیز وزیر و لشکریانش نزدیک ان ها می شوند.در این لحظه فرح با خواندن ورد کاکولوکیا خود و پرنس را به یک محیط جدید وارد می کند تا راه تازه ای را برای رسیدن به ساعت شنی پیدا کنند.ان ها به وسیله ی حس زیبایی که به هم پیدا کرده بودند عزم خود را برای رسیدن به ساعت شنی جزم می کنند.این حس زیبا چیزی نیست جز عشق.ان ها به ساعت شنی رسیده, خنجر را وارد قفل ان کرده و حال همه چیز به چند ساعت پیش از لشکر کشی به هند باز می گردد.در این لحظه پرنس قصه ی ما به سرعت راهی هندوستان شده و با فرح صحبت می کند.فرح در ابتدا وی را به خاطر نیاورد اما کمی بعد به وی اعتماد کرده و زمان لشکر کشی فرا می رسد.وزیر حیله گر که متوجه می شود خنجر در اختیار ان دوست تصمیم می گیرد پرنس و فرح را به قتل برساند.اما قضیه بر عکس می شود و پرنس او را به دیار باقی راهی می کند.پس از مرگ وی فرح نام پرنس را جویا شده و در اخرین کلام بازی پرنس می گوید:کاکولوکیا.
پرنس به قصر پادشاهی برادر خود مالک رفته تا تعلیمات رهبری لشکر را از وی یاد بگیرد.زمانی که به قصر می رسد برادر خود را می بیند که در حال جنگ با افرادی است که قصد دارند نیرویی به نام Solomon را به دست اورند.مالک نیز ان گنج را باز کرده و نیرو ازاد می شود و تمام افراد به هیولا تبدیل می شوند.سپس ان دو از یک دیگر جدا می شوند و پرنس نزد جادوگری به نام راضیه می رود.راضیه طریقه از بین بردن نیرو را به پرنس می گوید.زمانی که پرنس مالک را پیدا می کند وی علاقه ای به از بین بردن نیرو ندارد و در واقع می خواهد برای قدرت بیشتر از ان استفاده کند و این کار را نیز انجام می دهد.حال پرنس وی را تعقیب کرده و در راه راتاش فرمانده ی لشکر سالومون را پیدا می کند.پس از رهایی از وی بار دیگر راضیه مقابل پرنس قرار گرفته و به وی می گوید راتاش با شمشیر معمولی از پای در نخواهد امد.حال پرنس در جست و جوی دو نفر است.پس از یافتن راتاش متوجه می شود که وی برادرش مالک را به قتل رسانده است.اما از نظر پرنس چنین اتفاقی رخ نداده است.او برادرش را قانع می کند تا با جنگ برابر راتاش وی را از پای در اورند.پس از به قتل رساندن راتاش توسط شمشیر مخصوصی به نام Djinn , بدن نیمه جان مالک در گوشه ای افتاده است.مالک از پرنس در خواست می کند تا به نزد پدر برود و وی را از مرگ مالک اگاه کند.پرنس برادر خود را برای اخرین بار دیدار کرده و وداع را نثار وی می کند.به مقر پادشاهی پدر رفته و اخرین خواسته ی برادر خود را عملی می کند.
۷ سال از اخرین دیدار با معشوقه گذشته است.شاه پارس جان خود را از داده و حال پسر وی که همان پرنس باشد به مقام پادشاهی رسیده است.پرنس هر شب خواب های عجیبی را نظاره می کند اما نه به طور کامل.تا زمانی که هنگام خواب ان کابوس را به طور واضح مشاهده می کند.در ان کابوس وی در حال فرار است و موجودی غول پیکر وی را تعقیب می کند.در نهایت نیز مجبور به جنگ با وی می شود.پرنس به سراغ یکی از بهترین پیشگو ها رفته و او به پرنس می گوید که تو سرنوشتی جز مرگ نداری چرا که شن های زمان را در یک بعد زمانی ازاد کردی و تو تنها کسی هستی که در ان زمان زنده بودی.تنها راه نجات تو رفتن به جزیره ی زمان و به قتل رساندن داهاکا نگهبان شن های زمان است.پرنس که کمی نا امید شده است با سپاه اندک خود راهی جزیره می شود.در راه و هنگام کشتی رانی موجودات اسکلت مانندی به سرپرستی شیدی به پرنس و یارانش حمله می کنند.پرنس تلاش می کند شیدی را شکست دهد اما مغلوب شده و به داخل اب پرتاب می شود.اب پرنس را به جزیره ی زمان می رساند.پرنس وارد قلعه ای می شود.در ان جا شیدی را در حال مبارزه با زنی دیگر مشاهده می کند.پرنس با خود می گوید که شیدی دشمن من است و وی را به قتل می رساند.حال پرنس از زن نجات یافته که کایلینا نام دارد تقاضا می کند که وی را به سازنده ی شن ها برساند.پس از کلی ماجرا جویی, کایلینا شمشیر خود را در اورده و می گوید که امپراطور و سازنده ی شن ها خود من هستم و سرنوشت من نیز مانند تو مرگ است.پس یکی از ما باید بمیرد.پرنس نیز با مهارت خود وی را به هلاکت می رساند.گویا همه چیز به اتمام رسیده است.اما نه.در این لحظه داهاکا شروع به تعقیب پرنس می کند.اما در نهایت در اب جوشان افتاده و ذوب می شود.پرنس به داستان ماسک پی می برد و تصور می کند که با دست یابی به ماسک می تواند به زمان گذشته باز گشته و سرنوشت خود را تغییر دهد.از روی نقشه ای ماسک پیدا شده و پرنس ان را بر روی صورت خود می گذارد.اما ظاهر او تغییر می کند.او متوجه می شود که تلاش داشته بعد دیگر خود را به قتل برساند و در حالی که به این موضوع فکر می کند به دلیل نفرین ماسک, قدرت خود را از دست می دهد.حال با شخصیتی دیگر به سوی جزیره ی زمان رهسپار می شود.شیدی را به قتل رسانده و چند بار نیز کایلینا را نجات میدهد تا لحظه ی موعود فرا می رسد.داهاکا به دنبال پرنس می رود و خود پرنس که ماسک را بر صورت دارد از سوی دیگر فرار کرده و حال یک پرنس به قتل رسیده و پرنس اصلی ماسک را از صورت خود بر می دارد و دیگر گناه کار نیست و سرنوشت وی نیز با مرگ پرنس سفر کرده در زمان تغییر می کند.حال پرنس وارد اتاق امپراتور شده و شمشیر اب را بر می دارد.در این لحظه پرنس به زمان حال باز گشته و تصمیم می گیرد با داهاکا بجنگد.این کار را انجام داده و وی به قتل می رسد.حال پرنس به کایلینا می گوید که عاشق وی شده است و به شهر بابل که گرفتار حریق شده است باز می گردند.این بار فردی در شهر است که تاج پادشاهی را بر داشته و می گوید که من شایسته ی پادشاهی هستم.
شیاطین به ان دو حمله کرده و پرنس و کایلینا به داخل اب افکنده می شوند.در این لحظه وزیر کایلینا را به اسارت گرفته و پرنس برای نجات وی می شتابد.اما اسیر غل و زنجیر شده و کایلینا نیز کشته می شود.حال پرنس که چیزی برای از دست دادن ندارد تصمیم به قتل وزیر و نجات سرزمین خود می گیرد.او همراه با فرح و پیرمرد پیش گو موفق به انجام این کار شده و با نفس شیطانی خود نیز مبارزه کرده تا هرگز او را گمراه نکند.کایلینا نیز دوباره قدرت خود را به دست می اورد.حال شهر بابل خالی از شیاطین و وزیری بی رحم شده است.


نقش آفرینان محبوب
Prince
نام او هیچ گاه صریح ذکر نشده است.شخصیت اصلی بازی.ظاهر و شخصیت او در طول زمان همواره در حال تغییر بوده است.اما او هرگز مهارت های رزمی و قدرت شمشیر زنی خود را فراموش نکرد.دارای نفسی شیطانی که توسط شن های زمان قدرت یافت.او زیرک و مرموز است و هدفش تسلط بر قدرت پرنس و شهر بابل است. اما در نهایت پرنس با جنگ علیه وی برای همیشه از چنگال بی رحم او رهایی یافت.او حس عجیبی به فرح پیدا کرد که در نهایت متوجه شد که ان حس عجیب چیزی جز عشق نیست.
Farah
شاهزاده ای هندی و فرزند ماهاراجا.او همواره پرنس را در سختی های راه برای رسیدن به هدف همراهی کرد.حال ان که در طول این راه به وی عشق ورزید.در شماره ی نخست توسط پرنس از بند اهریمنی به نام وزیر رهایی یافت.اما پس از گذشت ۷ سال تنها ملاقات خود با پرنس را به یاد می اورد.هدف وی چیزی جز مقابله با شیاطین نیست.اما حسی به نام عشق وی را وادار می کند که نخست به پرنس برای رسیدن به هدفش کمک کند.
Shahraman
پادشاه ایران و پدر پرنس در شن های زمان.او رهبری قادر است که بسیاری از جمله پرنس وی را ستایش می کنند.
Vizier
مشاور و وزیر سنگدل شاه که تنها هدفش بازیابی قدرت از سلطان و کنترل شاهزاده فرح است.
Kaileena
راوی داستان در طول بازی. ساکن جزیره ی زمان.او که مانند پرنس تلاش دارد سرنوشت خود را تغییر دهد,توسط وزیر به قتل می رسد.اما پس از این اتفاق متوجه می شود قدرت زمان در روحش وجود دارد و بدین ترتیب قدرتش کامل شده است.
The Old Man
از زمان کودکی مراقب پرنس بوده است و وی را همانند فرزند خود می داند.اما از سرنوشت پرنس که چیزی جز مرگ نیست اگاه شده تلاش می کند وی را برای رهایی از این تقدیر کمک کند.
Malik
برادر بزرگ پرنس که برای قدرتمند ساختن قلمرو خود نیروی سلیمان را ازاد کرده و در نهایت نیز توسط رتاش, فرمانده ی سپاه دشمن, به قتل می رسد.


برترین اعجاز هنری در زمان خود
سفر عجیبی بود. باید همچون باد حرکت می کردم. باید تمام زیبایی های اطرافم را درک می کردم. ذره ذره، آرام آرام ، وجودم را باید از زیبایی هایی که در اطراف من به گردش در آمده بودند آغشته می کردم. باید به همه جا سر می زدم. چیزی توجه مرا جلب کرد. اتاق خوابی باشکوه بود. پرده های آبی را همچون کودکی در گهواره نوازش کردم. جادویی به طرف من آمد. اما جادو را نباید حبس کرد. شادمانه به اطراف پرواز کردم، دور ستون هایی به بلندای آسمان چرخیدم و بالاتر رفتم. پایین را نگاه کردم. صاحب آن تخت هر که بود، فرد خوشبختی بود. ذهنش را نمی توان دید، چون تا بی نهایت ادامه داشت. از بیرون صدا اسرار آمیزی را شنیدم. از پنجره ای رد شدم و نوری چشمان مرا زد. ماه بود. زلال به نظر می رسید. ابر هایی را دیدم که در میانشان ستاره هایی می درخشیدند. من طلسم شدم و سقوط کردم. چشمانم را باز کردم و غاری را دیدم. عجب! پس اینجا نیز از دسترس جادو دور نمانده بود. جادو به من گفت سفر تو هنوز ادامه دارد. به بیرون پرواز کردم و دیدم همه چیز طلائی شده است. شاد تر از قبل به پرواز در آمدم. به کتاب خانه عظیمی رسیدم. سکوتی پر معنا مرا در آغوش گرفت. ولی باید به راهم ادامه می دادم. به برجی رسیدم که شیئی عجیب, مانند یک ساعت شنی عظیم الجثه در درون آن می درخشید. اما همه چیز ناگهان تغییر کرد. در درون ذهن من طوفانی برپا بود. ناگهان خودم را در ابتدای راه دیدم. در پایان, آغازی دوباره یافتم…
همه چیز در رفت و آمد است. هنوز دنیاهای اطرافم به شکل ثابتی در نیامده اند. یا متولد می شوند یا نابود می شوند. باید راه را یکی کرد. نباید تسلیم بشوم. از ابتدا شروع می کنم. از جایی که این سرزمین شروع به ساختن شده است. به سرسرای عجیبی می رسم. با این که اجزای زیادی را از دست داده است ولی هنوز پابرجاست. هنوز نیرویی در اینجا جریان دارد. نیرویی که نیاکان این سرزمین بر جا گذاشته اند و مرا راهنمایی می کنند؛ به جنگل هایی که هم با تمدن آمیخته اند و هم از تمدن دوری کرده اند، به سیاه چاله هایی که فقط با آتش، تاریکی و پرتگاه آراسته شده اند،به مکان هایی که با شن و گردش روزگار ترکیب شده بودند، به راهرو هایی که گویی مقصدشان را گم کرده اند، به مکان هایی برای مبدا تمامی اتفاقاتی که در گذشته افتاده بودند. باید به خودم اعتماد کنم. ممکن است گم بشوم اما ناامید نمی شوم. راه اصلی را پیدا خواهم کردم، زمان را تحت سلطه خودم قرار می دهم و همه چیز را به ابتدای راه بر می گردانم. سرنوشتم را از نو خواهم نوشت. اما این پایان راه نیست…
بابل، یک شهر، هزار قصه. بابل همچون ساحلی طلائی به نظر می رسید و من موجی کوچک بودم با آرزوی رسیدن به ساحل. اما ساحل طلائی من به رنگ سرخ گرایید و من خود را در طوفانی از خشم و آتش پیدا کردم. وقتی به هوش آمدم، بابل را از یاد برده بودم. خودم را به حرکت وا داشتم. هنوز دیر نشده بود، هنوز بابل سقوط نکرده بود. هنوز چراغ خانه ها خاموش نشده بود، هنوز قصر های سپید به تاریکی مزین نشده بودند. هنوز جاده های عظیم بسته نشده بودند. با گذر زمان، بابل را به یاد می آوردم. زیبایی هایی بابل به رخ کشیده می شد و امید را در دل من زنده می کرد. وقتی به باغ های معلق بابل رسیدم، فهمیدم می توان خود را از زشتی ها دور کرد و در آسمان ها معلق ماند. برج بابل را می بینم که به آسمان رسیده است و این موضوع را یاد آوری می کند که من نیز می توانم به آسمان برسم.
خانه ی من غرق شد. دریایی از شن همه جا را فرا گرفت و عزیزانی را دیدم که در این دریای جامد و روان به سنگ تبدیل شدند. اما قدم های من سست نشدند. قدم هایم را محکم تر برداشتم. به دروازه هایی از جنس آب رسیدم ، مکانی معلق در میان ماه و ستارگان. به اتاق هایی با کاشی کاری های آبی و رقص نور و آب. به تلسکوپی که قادر به دیدن جنب و جوش ستارگان بود. به باغ هایی که در میان امواج آب جا خوش کرده بودند. به معابد نیاکانمان که نعمت حیات را برای آیندگان به جا گذاشته بودند. من نیز باید تلاش کنم. نباید سنگ بشوم و باید همچون آب روان باشم. به نبرد شن می روم و او را نابود می کنم.

لحظات خاطره ساز

قدم قدم قدم…به دنبال فرح, فرح تو آنجا هستی؟ منم پرنس. کجایی؟ صدایم رو میشنوی؟ فرح؟!! بشنوید, با صدای قطرات آب به دنبال معشوقه خود بروید اسپیکرها را اکنون وقت آن است تقویت کنید و کمی محیط اطراف را مواج کنید تا صدایی از فرح بشنوید و قدم به قدم به او برسید یکی از ماندگارترین سکانسهای دیدنی نسخه اول بازی بود واقعا…ترس از مرگ, ترس از سرنوشتی که رقم خورده است, فقط باید گریخت. آیا حس فرار از چنگال فرشته مرگ را داشته اید حتی در تصور خود؟ در نسخه دوم چه زیبا دیدیم مخفی ماندن و گاه فرار از چنگال نگهبان شن های زمان را, ولی آیا در واقعیت هم میشود گریخت؟! سورپرایز سورپرایز, چه میشود تمام اساس تصوراتتان به یکباره گسیخته شود و بفهمید تمام آنچه را میدانستید حال دیگر اشتباه بوده است و بسی خیال باطل, کایلینا همان امپراطوری بوده است که قصد شما از ابتدا برای دیدن وی بوده است او در کنار ما بوده ولی ما به دنبال او…برج بابل وای خدای من اوج هنر و دورنمایی از شگفتی و قدرتی شگرف, صبر صبر صبر, حال در آینه چشمان پرنس این را میشود دید, دود, آتش, خرابی, خون و ناله مردمان بی گناه…غم داغ برادر را برادر مرده میداند, برای یک بار هم که شده است در راببند, چراغ را خاموش کن و لحظات آخر عمر برادر خود را به نوش جان بنوش و با او درد دل کن و اشک بریز, بغض کن و بشنو که او حال به تو افتخار میکند ولی یار و غمخوار تو دیگر نیست, پشتت خالی شده است پس اشک بریز…کات… ممنون از همه شما…


همیشه ماندگار و شنیدنی
پرنس: نشان رو بمن بده مالک. اگر بمن ندی با زور اینکارو میکنم. مالک: نه! پرنس: مالک این یه درخواست یا خواهش نبود!
پرنس: من پسر شاه شهرام هستم, برادر پرنس مالک, من به دنبال ارتش اسرارآمیز به این سرزمین نیامدم, من به اینجا آمدم تا در کنار برادرم یکسری آموزش ها رو ببینم.
پرنس: زمانیکه پدرم در جنگ بود این مالک بود که طرز استفاده از شمشیر رو بهم یاد داد, آخه چطور میتونم با اون بجنگم؟!
مالک: تو بدموقعی رو برای ملاقات انتخاب کردی! پرنس: تو بدموقعی رو برای جنگیدن برگزیدی.
راضیه: من یک جن هستم, جن ها موجوداتی هستند که میتونن عناصر طبیعی رو در اختیار بگیرن, عمر ما مثل آدما کوتاه نیست. ما مسائل مهم و حیاتی رو مثل آدما از یاد نمیبریم.
مالک: تو و هرکسی دیگه ای اگر بخواید جلوی منو بگیرید من شما رو به جرم خیانت محاکمه و اعدام میکنم حالا قصر رو ترک کن و برو.
راضیه:فکر کنم دیگه تله های اونجا کار نمیکنه پرنس. پرنس:اگر شانس منه امکان نداره.(با دیدن کار کردن تله ها) پرنس: چی بهت گفتم!!!


ارزش تو به همان چیزی است که برای آن ارزش قائلی
لمس حضور پرنس در کالبد صفحه مانیتور و بوییدن عطر خوش لحظات عاشقی و نگریستن به زمزمه ای از برادری, ایثار, شجاعت را به ساحت گران بهای شما وا میگذاریم و آمین گوی لحظات پرحلاوتی خواهیم بود که پرنس,مالک و فرح و بد من قصه شیرین شن های تایم یعنی وزیر خبیث برای شما مهیا نمودند. خوش لحظاتی را ورق زدیم و ثانیه هایی را از عمر معین شده خود سپری نمودیم تا با پرنس از دروازه ها عبور کنیم, بر تخت ها بنشینیم,با داهاکاها مبارزه کنیم,از پرتگاهها آویزان شویم و فرح ها و کایلیناها را ببینیم و با نگاهی عاشق شویم و بعد در دستان خود برادر خود را به خاک سپاریم و روی بد نفس خود را شاهد باشیم. هیچ چیز مرا پای پلتفرم خود میخکوب نکرد تا سرنوشت پرنس را ورق بزنم و شاهدش باشم مگر ,مگر یک جمله که تا سالیان سال به آن خواهم بالید و حظش را خواهم برد. دوستان فراموش نکنید:

من یک شاهزاده پارسی هستم.





banner

درباره ما


ایجاد کننده وبلاگ : محمد حسین

این صفحه را به اشتراک بگذارید

آمار بازدید
کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

Logo Design by FlamingText.com

نویسندگان
صفحات جانبی
banner 200x600
نظر سنجی

عملکرد وبلاگ ما در چه حد است؟



پیوند های روزانه
آخرین مطالب
» به دنبال بخشش ( یکشنبه 5 آذر 1391 )
» مختار ( یکشنبه 5 آذر 1391 )
» عاشورا ( یکشنبه 5 آذر 1391 )
» ... ( یکشنبه 14 آبان 1391 )
» بهترین سایت خبر رسانی از بازی های رایانه ای ( دوشنبه 8 آبان 1391 )
» جنگجوی مخفی /نقد و بررسی بازی mark of the ninja ( یکشنبه 7 آبان 1391 )
» مدال های شکسته ( یکشنبه 7 آبان 1391 )
» ... ( یکشنبه 30 مهر 1391 )
» البوم حباب انتشار یافت + دانلود دمو ( یکشنبه 30 مهر 1391 )
» اولین نمره بازی Need for Speed: Most Wanted ( یکشنبه 30 مهر 1391 )
» جاسوس بازنده ( یکشنبه 30 مهر 1391 )
» با سلام دوباره و اینبار بامعنای خیانت، لذت انتقام ( یکشنبه 30 مهر 1391 )
» Final Fantasy 3 هقته بعد برای PSP بر روی PSN قرار می گیرد ( شنبه 1 مهر 1391 )
» لیست نمرات Torchlight II ( شنبه 1 مهر 1391 )
» اسکرین شات های جدید از بازی Remember Me ( شنبه 1 مهر 1391 )




Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

پیج رنک گوگل

پیج رنک سایت شما

پیج رنک